کاراکتر ها : راوی  _ آدم آهنی _  شاپرک

راوی"اگر چه آدم آهنی قصه ی ما در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود ، ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع می شدند وتماشایش می کردند.
وسایل جالب الکترونیکی زیادی در آن جا بود ولی آدم آهنی یکی از بهترین و جالب ترین وسایل بود.
بچه ها و بزرگ ترها چندین مرتبه به طرفش می آمدند و حرکات جالب بازوان آهنیش ، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجی رنگش را به دقت و با تعجب نگاه می کردند. آدم آهنی سر و بازوانش را تکان می داد. هم چنین می توانست به سوالاتی که از او می شد جواب بدهد. البته نه هر سوالی ، بلکه فقط سوالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود و او برای جواب دادن به آن ها به خوبی طراحی شده بود.
باز دید کنندگان باید از سوال شماره ی یک شروع می کردند:
-
اسم شما چیست؟
تروم "(با صدای خشن و خرخر مانند): اسم...من...تروم...است.
راوی"دومین سوال این بود: در کجا متولد شده ای؟
-
تروم" من...در...آزمایشگاه...متولد...شده ام.
راوی"سومین سوال: در حال حاضر چه کاری انجام می دهی؟
تروم" (در حالتی که به نظر می رسد با دهان بسته می خندد ): " در حال حاضر...درجواب...دادن...به...سوال هایی پیش پا افتاده هستم... " (با صدای غریب می خندد).
راوی "مردم هم می خندیدند و بعد دوباره سوال های از قبل آماده را ادامه می دادند:
-
بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری و از چه چیزی اصلا خوشت نمی آید؟
-
تروم" از...همه بیش تر...روغن چرب را...دوست دارم...و از بستنی با مربای زرد آلو...بدم می آید.
راوی"مردم هم دوباره می خندیدند و به فهرست سوال ها خیره می شدند تا سوال پنجم را از آدم آهنی بپرسند: آینده ی روبوت ها چیست؟
-
تروم "آینده ی ...بسیار خوب و...جالب توجهی...در انتظار...آن هاست...
-
راوی شما برای انجام چه کارهایی درست شده اید؟
-
تروم" من...باید...هر کاری را...که برایش...طراحی و برنامه ریزی...شده ام...انجام دهم...
راوی"بعد سوال آخر پرسیده می شد: برای ما بازدید کنندگان از این نمایشگاه چه آرزویی دارید؟
تروم" برای شما...آرزوی سلامتی و شادی...دارم! "

راوی" این جمله ی آخر را در حالی که پای چپش را با خوش حالی روی زمین می کوبید و از شدت برخورد آن کف نمایشگاه به لرزه در می آمد ، اظهار می داشت. حالا دوباره نوبت عده ای دیگر می شد که به زودی جمع می شدند و دوباره همان سوال ها را به ترتیب می کردند. آدم آهنی قصه ی ما هرگز از جواب دادن به این سوال ها خسته نمی شد. به موقع می خندید و پایش را روی زمین می کوبید و به موقع بازویش را تکان میداد و بعضی اوقات هم با چشم نارنجی رنگش ، موذیانه چشمک می زد. او برنامه اش را بدون هیچ اشکالی انجام می داد. و اگر یکی از این شب ها شاپرک از پنجره به داخل نمایشگاه نیامده بود ، شب ها و روزها به همین ترتیب سپری می شد. شاپرک به طرف نور نارنجی رنگ چشم تروم جلب شد. چشمی که در تاریکی درخشش زیادی داشت ،
شاپرک روی شانه ی آدم آهنی نشست ، بالش را بر روی چشم تروم کشید و با ناامیدی گفت:

شاپرک" وای چه نور سردی
تروم می خواست بگوید:

تروم" این روشنایی نیست چشم من است

راوی " ولی فقط توانست جواب شماره ی یک را بگوید:

تروم " اسم من...تروم...است "
شاپرک: " جدا؟ من هم یک پروانه ی شاپرک یا شب پره هستم. اسم من بال بالی است."
تروم جمله ی بعدی خود را تکرار کرد:

 تروم" من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."
شاپرک: " آزمایشگاه...باید کشور قشنگی باشد " و بعد شاخک هایش را تکانی داد وگفت

شاپرک " من هم در یک درخت بلوط جوان به دنیا آمده ام... آیا تا به حال درخت بلوطی را که تازه به میوه نشسته است دیده ای؟ "
تروم " در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده و معمولی جواب می دهم " و بعد با صدای بلند خندید: " هاهاهاها "
شاپرک خیلی ناراحت شد و رنگ بال هایش پرید و با صدایی آهسته گفت:

شاپرک " لطفا مرا ببخش ، مسلما من خیلی درخشان نیستم. آخر تازه دیروز از شفیره ام خارج شده ام و هیچ کس چیزی را برایم توضیح نداده است. تنها به من یاد داده اند که چگونه از پرنده های شب مخفی شوم ، هم چنین گفته اند باید مراقب خفاش ها هم باشم..."
تروم " من بیش تر از همه روغن چرب را دوست دارم و از بستنی با مربای زرد آلو خوشم نمی آید."
شاپرک: " من بیش تر از همه گاز زدن برگ های جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال روغن چرب را نچشیده ام... آیا تو برگ بلوط دوست داری؟! اگر بخواهی می توانم تکه ای از آن را برایت بیاورم..."
آدم آهنی می خواست بگوید که شاید چشیدن مزه ی چیزهای تازه فکر خوبی باشد ولی ناگهان جواب آماده سوال شماره ی پنج به سرعت شروع شد:
تروم"- در آینده روبوت ها وضعیت بسیار خوبی خواهند داشت."
شاپرک( آهی میکشد): " تو از کلمات سخت و طولانی استفاده می کنی ، من که گفتم تازه از شفیره ی تنگ بیرون آمده ام و می توانم بگویم هنوز چیزی نمی دانم."
تروم":(با سماجت) " من باید هر کاری را که برایش طراحی و برنامه سازی شده ام ، انجام دهم."
شاپرک: " متاسفم! وقت رفتن رسیده ، خداحافظ ، تروم عزیز!"
تروم"( با صدای ریز و سنگین ): " برای تو آرزوی سلامتی و شادی دارم "
شاپرک : " متشکرم

راوی " و بعد خیلی آرام با بالش بوسه ای بر گونه ی آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد. آدم آهنی با چشم نارنجی رنگش ، رفتن شاپرک را تماشا کرد و برای مدتی طولانی احساس بدی داشت. او با خود فکر می کرد:

تروم " بال بالی با همه ی تماشاگران فرق داشت. چیز دیگری بود ، سوال هایی می کرد که در برنامه ی من نبود و همین باعث می شد جواب های من غلط باشد و خوب از آب در نیاید. او حتی یک بار هم مرا تحسین نکرد...هنوز جای بال هایش بر گونه ام به من حالتی خوش آیند می دهد. صدایش بسیار شیرین بود...او مرا تروم عزیز صدا کرد!

راوی " این افکار آخری احساس خوبی در او به وجود آورد. آن قدر از ملاقات با شاپرک خوش حال بود که اصلا متوجه باز شدن در های نمایشگاه و انبوه تماشاگرانی که به داخل آمده بودند نشد ،
وقتی انبوه مردم به سراغش آمدند و سوال ها را یکی یکی پرسیدند ، او دو سوال اول را باهم اشتباه کرد و به سوال سوم هم جواب غلطی داد

تروم"هاهاها! در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده ای جواب می دهم
راوی"یکی از افراد سر شناس و مهم که در حال بازدید کردن از آدم آهنی بود ، در حالی که ناراحت شده بود ، با عصبانیت گفت:  او ما را مسخره می کند! " و به سرعت به طرف سر مهندس آن قسمت رفت تا او را از وضعیت آدم آهنی آگاه کند. ولی آدم آهنی تازه حالش جا آمده بود و جواب های درست و به موقعی می داد و باز هم انبوه تحسین ها بود که از طرف بازدید کنندگان نثارش می شد.
-
خداحافظ! برنامه اش تمام شد!
آدم آهنی با ناراحتی فکر کرد:
-
تروم"کاش بال بالی می توانست مردم را ببیند. اگر بفهمد که چقدر از من تعریف می کنند ، مطمئنم که مرا بیشتر تحسین می کرد! نگرانم ، نمی دانم آیا امشب هم می آید یا نه...وای! اگر خفاش او را گرفته باشد؟ راوی"دل آدم آهنی گرفت. احساسی که تا آن موقع به او دست نداده بود. اما شاپرک آمد و با ساده دلی نجوا کرد.

شاپرک" برای این که روی شانه ات استراحت کنم به این جا آمده ام و بعد هم دوباره پرواز می کنم. این جا آرام و ساکت است!"

تروم(غرنده): " اسم من تروم است."
شاپرک  "اسم تو را فراموش نکرده ام. آیا برادر یا خواهر داری؟ "
راوی"آدم آهنی می خواست بگوید: که او در دنیا بی نظیر است ، حتی در سالن نمایشگاه هم دستگاهی مانند او وجود ندارد ، شاید حتی در تمام شهر. ولی فقط توانست جواب شماره ی دو را بدهد:
تروم- " من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."
شاپرک: " این را به من گفته بودی. راستی چرا بعضی چیزها را مرتبا تکرار می کنی؟ آیا از تکرار خسته نمی شوی؟ خیلی خوب ، وقت رفتن ا ست. من خیلی گرسنه هستم. هنوزتکه ای برگ هم نخورده ام. آن خفاش بد جنس در نزدیکی درخت بلوط من آویزان شده...تا دیدار بعد خداحافظ تروم عزیز!
راوی"شاپرک دوباره بوسه ای بر گونه ی آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد. آدم آهنی تا مدت زیادی به او فکر می کرد. چشمش درخشندگی بیشتری نسبت به قبل پیدا کرده بود. در دل آهنینش زمزمه می کرد:

 تروم" او دوباره بر می گردد! او مرا دوست دارد. او دوست من است. او دوباره بر می گردد و باز هم به راحتی روی شانه ام می نشیند. آیا می توانم یاد بگیرم به جز کلماتی که از قبل برنامه ریزی شده است چیزی بگویم؟ اگر بتوانم اول از او تشکر می کنم که با من دوست شده است و بعد به او می گویم که اولین کسی است که من با او دوست شده ام
راوی"چشم نارنجی رنگش با بی صبری به پنجره خیره مانده بود. شاپرک برگشت اما رفتارش عجیب بود. با شتاب خود را به داخل پنجره پرت کرد و به سرعت به گونه ی آدم آهنی برخورد کرد.
فریاد زد:

 شاپرک" او دنبال من است! تروم ، او دنبال من است."
راوی"به راستی ، سایه ی سیاهی نزدیک پنجره بود ، برقی زد و چند لحظه بعد خفاش وارد سالن نمایشگاه شد.
بال بالی در حالی که خود را به گونه ی آدم آهنی چسبانده بود ، با التماس گفت:

 شاپرک" نگذار مرا بخورد! او را بزن."
راوی"آدم آهنی با شجاعت بادی در گلو انداخت و می خواست بگوید نترس من قوی ترین دستگاه در این نمایشگاه هستم و نمی گذارم کسی به تو آسیب برساند ،
ولی به جای این جمله گفت:

تروم " اسم من تروم است."
راوی"خفاش چرخی به دور آدم آهنی زد و شاپرک را دید که با او حرف می زند ، شاپرک باز با التماس به آدم آهنی گفت:

شاپرک " مراقب من باش ، تروم عزیز!"
راوی"آدم آهنی می خواست با صدای بلندی به خفاش بگوید که از این جا بیرون برو ولی دوباره جمله ای را گفت که از قبل برنامه ریزی شده بود:
تروم" من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."
راوی"خفاش دندان هایش را به شکم شاپرک فرو برد ، ولی نتوانست او را ببلعد زیرا شاپرک روی پای آدم آهنی افتاد. خفاش چندین بار دور آدم آهنی چرخید ولی نتوانست بال بالی را پیدا کند و از پنجره بیرون رفت.
شاپرک (با ناله): " بالم پاره شده. وای ، تروم چرا از من مراقبت نکردی؟ "
تروم( بی محابا): " در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده ای جواب می دهم هاهاهاها
راوی"از جوابی که داده بود از شدت ناراحتی بدنش می لرزید ولی نمی توانست چیز دیگری بگوید . و روی زمین می لرزید و بال بال می زد ، سعی می کرد پرواز کند ولی فقط مثل فرفره به دور خود می چرخید.
شاپرک: " تو دوست من بودی چرا به من کمک نکردی ، اگر می فهمیدی که چطور به من آسیب رسیده "
تروم(با صدایی خشن): "من بیشتر از همه از روغن چرب خوشم می آید ، من بستنی با مربای زرد آلو را دوست ندارم."
راوی"شاپرک نفس نفس زنان و بریده بریده و در حالی که باورش نمی شد گفت

:شاپرک " چه می گویی؟ تو دوست من هستی و اصلا برای من ناراحت نیستی؟ "
تروم " آینده ی خوبی در انتظار ما آدم آهنی هاست."
شاپرک( در حالی که صدایش ضعیف و ضعیف تر می شد)، چه قدر...بی احساس...و خشن...هستی."
تروم" من باید کاری را که برایش برنامه ریزی شده ام انجام دهم."
بال بالی که دیگر نمی توانست بچرخد و حرکت کند ، یک بار دیگر بالش را بالا برد و بعد خیلی آهسته پایین آورد و دیگر حرکتی نکرد و بعد به آرامی گفت:

شاپرک " خدا نگهدارت تروم عزیز " و بعد نفس آخر را کشیدد.
تروم( با صدای غرش مانندی)" من برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم!

 راوی" و پاهایش را محکم به زمین کوبید ، آن چنان که زمین لرزید و بعد سکوت مرگ باری بر سالن نمایشگاه حاکم شد. شاپرک روی پای آدم آهنی بدون حرکت دراز کشیده بود. کم کم هوا روشن می شد. درها باز شدند و دوباره بازدید کنندگان کنجکاو وارد سالن شدند و باز دور او جمع شدند.  اسم تو چیست؟ این سوال شماره ی یک بود...آدم آهنی فکری کرد قلبش از ناراحتی فشرده شد ، گفت:
تروم" شاپرک...مرا تروم...عزیز...صدا کرد...هیچ کس...تا به حال مرا...به این نام...صدا نکرده بود..."
راوی"سوال دوم: کجا متولد شده ای؟
تروم (تقریبا داشت گریه می کرد) "بال بالی گفت...که روی درخت...بلوط...متولد...شده...من تا به حال...درخت بلوط...را ندیده ام..."
دیگر بازوانش را بلند نکرد و پایش را هم بر زمین نکوبید ، حتی دیگر با چشم نارنجی رنگش چشمک هم نزد.ملافه ی بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه اعلان بزرگی زده شد که روی آن نوشته شده بود: " خراب است." زیر آن ملافه ی سفید که درست مثل کفن بود ، آدم آهنی ساکت بود. ولی شب ، وقتی باد از بیرون به داخل سالن نمایشگاه می وزید و با خود رایحه ی گل های
درخت بلوط و صدای خش خش برگ هایش را می آورد ، صدای شکسته و آهسته ای از زیر ملافه ی سفید می آمد.
به نظر می رسید که کسی چیزی یاد می گیرد و دائم میگو ید:

تروم " بال بالی...بلوط...به او آسیب رسید-او اولین دوست من است.

  پایان